X
تبلیغات
حرفهای لحظه های دلتنگی

























حرفهای لحظه های دلتنگی

دوستان عزیز

به خاطر مشکلاتی که بارها بلاگفا بوجود آورده و فکر نمیکنم که تمومی هم داشته باشه ، از این به بعد به آدرس زیر نقل مکان کرده ام .

امیدوارم به دیدنم بیائید.

http://amitrisashegh.blogsky.com


نوشته شده در 92/08/06ساعت 11:29 توسط آمیتریس| |

و چه رویاهایی !
كه تبه گشت و گذشت .
و چه پیوند صمیمیتها،
كه به آسانی یك رشته گسست .
چه امیدی، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید .

دل من می سوزد،
كه قناریها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند .
و كبوترها را
- آه، كبوترها را ...

و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

"حمید مصدق"

پی نوشت:

فکر میکردم میشود ولی حالا به من ثابت شده که هیچگاه نمیشود، حتی اگر تو را نبینم ولی برای سالها بوی نفسهایت در خاطرم حک شده و راه فراری نیست، فرار میکنم از تو و از خاطره ها، میدانم که راه فراری نیست ولی باز هم در همان راه فرار هستم ...

نوشته شده در 92/08/06ساعت 8:13 توسط آمیتریس| |

دوستی دارم که بعد از پایان درس در آزمونها مختلفی شرکت کرد و بالاخره در یکی از این آزمونها قبل شد، انصافا با توجه به بهره هوشی بالا و شناختی که از او دارم لیاقتش را  دارد که در این سازمان مشغول به کار شود.

بعد از شرکت در مصاحبه که بقول خودش، مصاحبه با خدا ساده تر از اینها است و حدود یک ساعت چهل و پنج دقیقه فقط ازش سئوال کرده اند، بالاخره رسید به خوان آخر که تحقیقات محلی است .

و من نیز یکی از معرفان او بودم ، روز چهارشنبه یه آقایی زنگ زده که بعد از سلام و معرفی، شروع به پرس و جو راجع به این خانم میکند من که بارها این کار رو انجام دادم و به روال آگاهم به سئوالات پاسخ میدهم و یکی از سئوالات این است که شما با چشمای خود دیده اید که این خانم نماز میخواند یا نه؟ خنده ام گرفت و گفتم: یعنی خیلی مهم است که دیده باشم .

آقا گفت: از 2 نفر قبلی که آقا بودند پرسیدم و آنها جواب داده که با چشم خود ندیده ایم، شما که خانم اید دیده اید یا نه؟

چند لحظه مکث کردم و گفتم: بله آقا من دیده ام. و بعد از چند سئوال دیگر خداحافظی کرد .

با خود فکر کردم آخه واقعا لازمه اینکارا... اینکه حتما با چشمان خود دیده باشیم که طرف نماز میخواند یا نه؟ نمیدانم یعنی خدا هم در مورد بندگانش این گونه رفتار میکند؟ آخه پر کردن این فرمها چه ارزشی دارد، نوشتن این جملات چه اهمیتی دارد ، آیا به کارآیی ادارات کمک میکند ، آیا گره های کار را باز میکند؟

در سازمان ما کسانی هستند که " حاج آقا" و " بسم اله" و... از دهانشان نمی افتد و همیشه دائم الوضو هستند و ارباب رجوع درد بدر دنبال آنهاست، طرف اذان نزده در نمازخانه است و آنوقت پشت سر هم غیبت میکند و دروغ میگوید و بخاطر وصل بودن به کسانی خاص به اینجا رسیده ... و از آنطرف افرادی مثل این دوستم با بهره هوشی 149 باید در آزمونهای مختلف شرکت کند تا بعد از نورچشمان شاید قبول شود .

شاید یکی از دلایلی که اینقدر در سازمانهای دولتی از لحاظ اخلاقی افول کرده ایم همین باشد. گاهی می ترسم که من نیز تحت تاثیر این رفتارها قرار گیرم، نمیدانم آیا این درست است که بخاطر نان ، این قدر خوار و ذلیل شویم.

نوشته شده در 92/08/04ساعت 8:50 توسط آمیتریس| |

حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان

 
چقدر زود
   
دیر می‌شود

                     "قیصر"


نوشته شده در 92/07/30ساعت 22:45 توسط آمیتریس| |



برچسب‌ها: خودمانی
ادامه مطلب
نوشته شده در 92/07/30ساعت 22:35 توسط آمیتریس| |

ریشه داشتن چیز زیبایی ایه،
ادامه مطلب
نوشته شده در 92/07/30ساعت 14:10 توسط آمیتریس| |

با اینکه از نوشتن مطلب با "رمز" خوشم نمی آد ولی یه حرفایی هست که باید برای" خودم " باشه و  پس تصمیم گرفتم که این خودمها فقط برای "خودم باشه " .

ممنونم میشم اگه تقاضای رمز نکنین.


برچسب‌ها: خودمانی
ادامه مطلب
نوشته شده در 92/07/27ساعت 10:13 توسط آمیتریس|



از خدایم همیشه سپاسگزارم که این فرصت رو بمن داد تا به یکی از آرزوهای زندگیم برسم ، اون دیدن خانه ساده اش از نزدیک است ، قابل وصف نیست حالی را که داشتم و برای ساعتها روی پله های " مسجدالحرام" می نشستم و به خانه ساده و زیبایش چشم میدوخیتم و به مردمی که در پی یافتن "او" بدور خانه اش میگردیدند و صدای " اذان " خانه اش را هیچگاه فراموش نمیکنم .
خدایم، نمیدانم باز هم اجازه میدهی به خانه ات پا بگذارم یا نه؟ اما بدان که همیشه آن لحظات را در خواب میبینم و دلتنگ میشوم برای " خانه" ساده و کوچکت . خانه ات با اینکه کوچک است ولی انقدر بزرگ است که میتوان همه عالم را در آن جای داد .
سپاسگزارم
بنده تو
پی نوشت :
این عید بزرگ رو به همه مسلمانان تبریک میگم و معتقدم که هر مسلمانی برای یک بار همه شده البته با اجازه "او" که صاحب آن است باید به دیدار خانه اش برود .

نوشته شده در 92/07/24ساعت 0:5 توسط آمیتریس| |



کلاً دوستان چند نوعند ، بعضیا در جهت باد تغییر میکنند یعنی هر وقت بهت نیاز دارند به یادت هستند و زنگ میزنند و به محض رفع نیازشون دیگه خداحافظ و میرن تا دفعه بد ... ولی بعضیا همیشگی اند و همراه ، در کنارشون انگار بزرگ میشی و یاد میگیری و آرامش می یابی و حتی اگه این زمان با هم بودن کم باشه ولی انقدر انرژی مثبت بهت میدن که انگار به برق 220ولت وصل شدی ، و یه تجدیدقوای اساسی کردی.

کلا آدم درونگرایی هستم که بخاطر خجالتی بودنم زیاد با آدمای اطرافم نمیجوشم به اصطلاح رفیق باز نیستم و توی این چند سال که شاغل شدم نیز دوستانی هستند که بخاطر رفع نیازهای کاریشون یادی ازم میکنند و جالبش اینه که بعضیا با بردن اسم من مشکل خودشون رو حل میکنند و بعد از مدتها از اطراف میشنوم که طرف این کار رو کرده و بخاطر این مسائل هست که تعداد کمی دوست دارم و بیشتر مسائل رو با اعضای خانواده درمیون میذارم و ولی از بین این دوستان یکی هست که با بقیه کاملا متفاوته، با اینکه حدود 5 سالیه که با هم آشنا شدیم و با اینکه از من کوچکتره ولی احساس آرامشی که این "آسمونی" با رفتارش با برخورداش و محبتا و حرفاش به من میده یک دنیا برام ارزش داره .

و این ماه خاطره آشنایی با این دوست عزیز رو برام داره، امیدوارم هر جا که هست شاد و سرحال باشه و همیشه لبخند به لب داشته باشه. و دوستیمون همیشه پابرجا باشه.


نوشته شده در 92/07/22ساعت 10:57 توسط آمیتریس| |

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن                ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها              خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفاکن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی                   بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده                   بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا          بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد                  ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن آن را دوا نباشد                پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم         بادست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گراژدهاست برره عشقی است چون زمرد       از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنر فزایی          تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

مولانا

پی نوشت :

از محبت تک تک شما عزیزان ممنونم ، هستم ، ولی بدلیل سرما خوردگی چند روز بستری بودم و تازه بهتر شده ام .


نوشته شده در 92/07/17ساعت 10:27 توسط آمیتریس| |

Design By : Night Melody