X
تبلیغات
حرفهای لحظه های دلتنگی

























حرفهای لحظه های دلتنگی


حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان

 
چقدر زود
   
دیر می‌شود...

قیصر


نوشته شده در 92/02/20ساعت 6:9 PM توسط آمیتریس| |

اين روزا به دليل پروژه كاري جديدم دوباره با افرادي روبرو ميشم كه چند سال قبل باهاشون كار ميكردم ، افرادي كه اون موقع خيلي كم سن تر بودن و يا مجرد بودن و بي تجربه و بيكار و دانشجو ...

ولي حالا همون افراد خيلي تغيير كردن، اكثرا ازدواج كردن،  بعضيا دانشگاه رو تموم كردن  و بعضيا هم با بچه هاشون مي آن ... ، گذر زمان رو ميشه ديد ، ميشه فهميد ، بدونه هيچ تلاشي ...

كلاً آدميم كه چهره افراد زياد در ذهنم باقي نمي مونه ولي كافيه كه يك بار صداي يه فرد رو شنيده باشم تا ذهنم برايه هميشه حكش كنه ، و حالا بعضي از صداها برام دوباره تكرار ميشن ، دلم ميخواد ازشون بپرسم كه اونا هم متوجه تغييرات من شدن يا نه ...

نوشته شده در 92/02/18ساعت 12:42 PM توسط آمیتریس| |


سلام به خدای مهربانم که ماهِ بهشت را آفریده، و از او بسیار ممنونم که مرا در نیمه آن به روی زمین فرستاد و در آغوش خانواده خوبم قرار داد.

همیشه از خداوندم ممنونم که این ماه زیبا را برای شروع تقدیرم قرارداد.

از همه دوستانی که در این مدت به صفحه من نگاهی کرده و یاریم کردند سپاسگزارم.

آميتريس

نوشته شده در 92/02/15ساعت 8:31 AM توسط آمیتریس| |


گفتی که می ترسی آری، کز عشق ها، می گریزی

اما تو خود نفس عشقی ، از خود کجا می گریزی؟

دیگر ، که ات می رهاند ، از ورطه ها ، زورق من؟
وقتی به سودای ساحل ، از ناخدا می گریزی

با عشق نتوان اگر خفت ، باری از آن می توان گفت
از صحبت عاشقانه ، دیگر چرا می گریزی ؟

در زیر فرمان عشق اند، هر جا و هر لحظه ، آری
با « بی زمان » می ستیزی، از « ناکجا » می گریزی

از دور عشق، آهوی من ! راه برون شُد نداری
بار از خُتن چون ببندی ، سوی ختا می گریزی

گفتی نمی خوای از تو افسانه ای ساز گردد؟
این نیز خود ماجرایی است، کز ماجرا می گریزی

هر سو ، شوی جاری ، افسوس ، طیفی است آلوده ی رنگ
پاک زلالم ! که چون آب از رنگ ها می گریزی

هرچه گریزی، پلشتی است، دنیای ما غرق زشتی است
شاید به جایی برون از دنیای ما، می گریزی؟

در اشتیاقت کسی نیست، از من به تو آشناتر
سوی کدامین غریبه، زین آشنا می گریزی؟

همخوان ِ شور درونت ، چون من ، نی عاشقی نیست
ای روح نی ! کز نیستان ، با صد نوا می گریزی

کو خوش تر از عشق حالی؟ وز شعر خوش تر هوایی
دیگر به سوی کدامین حال و هوا، می گریزی؟

حسين منزوي

پي نوشت:

اولين چيزي كه بعد از آمدن به اين دنيا لمس ميكنيم، در اين دنياي ناشناخته تنها موجودي كه  پناهگاه مونه...

موجودي كه از شيره وجودش سيراب شده و در آغوشش آرام ميگيريم...


اين روز به همه مادران عزيز مبارك


نوشته شده در 92/02/10ساعت 8:4 PM توسط آمیتریس| |


کنارم که هستی

خیابان ها از ماهیت می افتند

رسیدنی در کار نیست

من،

شانه به شانه ی مقصدم

قدم می زنم.


نوشته شده در 92/02/08ساعت 1:46 PM توسط آمیتریس| |

بالاخره اردیبهشت آمد...

دوستش دارم ، چون ماهه منه و مال خودم و حاضر نیستم روزها و دقایقش رو با کسی تقسیم کنم (نهایت خودخواهی)، هميشه لذتبخش ترین دقایق رو در این ماه می گذرونم... ، اميدوارم امسال هم همينطور بشه...

هميشه فكر ميكنم چون در این ماه قدم بر زمین گذاشته ام دوستش دارم ... و حالا دوباره آمد تا دوباره سرشار از زندگی شوم... همانطور که از نامش پیداست ، بهشتی است ...

اين روزا به هر جا که نگاه ميکنی نهایت سبزی و زندگی است، این ماه را دوست دارم چون پرندگان عاشقانه در آن می خوانند و غرقم میکنن در رویا...، دوستش دارم چون سردی صبح و غروبش را با گرمی ظهرش جبران میکند... دوستش دارم چون گلهای زرد وحشی ، مثل جواهر تلولو بخش زمين ميشند... و دوستش دارم چون فصل  "گوجه سبز" است ...(باوركنين شكمو نيست ولي از اين نميشه گذشت)

خدایم این ماهت واقعاً بهشتی است ...ممنونم


******

چه اسفندها ... آه
چه اسفندها دود کردیم
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از راه

قیصر امین پور



نوشته شده در 92/02/02ساعت 11:3 PM توسط آمیتریس| |

تا حالا شده كه يه چيزي رو بهت بدن ولي اونو نخواين و آرزوي كني كه نداشته باشيش... مثلا يه عالمه پول بهت بدن كه بگي نگه چون به دردسرش نمي ارزه ...( البته استادمون ميگفت هر مثالي رو با پول بزنين تا همه متوجه بشن ... والا كي از پول بدش مي آد... ) حالا حكايت منه ...

اگه من نخوام كارمند باشم بايد كي رو ببينم ... خدا :(

باور كنين ظلمه كه توي اين هواي بهاري و باروني از 9 صبح بيآي اداره و با مردم سر و كله بزني ... و از همه بدتر از خواب عصرم خبري نباشه ... (لطفاً نپرسين كه من كجا شاغلم ... اگه يه كم به دورو برتون نگاه كنين متوجه ميشين...)

باوركنين به يه زن ساده خونه دار حسوديم ميشه... فعلا بايد برم نميدونم تا كي اينجا هستم...

ميشه بجاي من هر كدومتون نيم ساعت بخوابين و به حساب من واريز كنين...


نوشته شده در 92/01/30ساعت 3:33 PM توسط آمیتریس| |

به خاطر تو در باغهای سرشار از گلهای شکوفنده من از رایحه بهار زجر می کشم!

چهره ات را از یاد برده ام دیگر دستانت را به خاطر ندارم.

راستی! چگونه لبانت مرا می نواخت؟!

به خاطر تو پیکره های سپید پارک را دوست دارم پیکره های سپیدی که نه صدایی دارند نه چیزی می بیننند!

صدایت را فراموش کرده ام صدای شادت را!

چشمانت را از یاد برده ام.

با خاطرات مبهمم از تو چنان آمیخته ام که گلی با عطرش!

می زیم با دردی چونان زخم!

اگر بر من دست کشی بی شک آسیبی ترمیم ناپذیر خواهیم زد!

نوازشهایت مرا در بر می گیرد چونان چون پیچکهای بالارونده بر دیوارهای افسردگی!

من عشقت را فراموش کرده ام، اما هنوز پشت هر پنجره ای چون تصویری گذرا می بینمت!

به خاطر تو عطر سنگین تابستان عذابم می دهد!

به خاطر تو دیگر بار به جستجوی آرزوهای خفته بر می آیم: شهابها! سنگهای آسمانی!!


از: پابلو نرودا

نوشته شده در 92/01/26ساعت 1:11 PM توسط آمیتریس| |

خیلی سخته که کسی در حقت ظلم کنه طوریکه مسیر زندگیت رو تغییر بده ولی تو در نهایت صبوری سکوت اختیار کنی ...

اوایل حتی با شنیدن اسمشم ناراحت میشدم و دیدنش موجب عذابم بود و گوشه میگرفتم و سعی میکردم که تو جمعی که اون خانم هست ، نباشم ... و خیلی سخت گذشت ... خیلی ...

عزیزی بهم گفت: وقتی کسی در حقت بدی کرده تو با مهربونیت خجل و شرمنده ش کن ... میگفت: میدونم سخته... ولی تو مهربونی کن ، تا اول خودت رو آروم کنی و بعد هم اونو شرمنده...

و حالا بعد از گذشت یکسال خوشحالم به حرفش عمل کردم و با رفتارم اون خانم بیش از پیش شرمنده شده ... سخت بود ولی گذشت ... و با اینکه زخم روحم خوب شده ولی هنوز جاش مونده و هنوزم فراموش کردنش برام سخته...

************

************

توضیح نوشت:

- این تصاویر زیبا مربوط به جاده اسالم - گردنه الماس در تاریخ 1/23 ، یعنی امروزه است...


نوشته شده در 92/01/23ساعت 11:52 PM توسط آمیتریس| |

عصري مامانو بردم بازار هفتگي و تو ماشين منتظر نشستم تا خريد كرد و اومد، از وقتي كه توي ماشين نشست همش غرغر كه گوجه 5000 ، و خيار 6000 و سير ... و پياز ... و گفت و گفت كه واويلا آخه اين چه وضعشه ... چرا اينقدر همه چي گرون شده ... منم در سكوت گذاشتم حرفاشو بزنه ... بعد با هم رفتيم نونوايي كه دو كوچه با خونه فاصله داره ... پياده شد ، بهش گفتم: من ميرم جلوتر واي مياستم ... ميگه : باشه ... جاي پارك نبود منم مثل بقيه دوبله پارك كردم ... و ماشين و خاموش كردم و هواسم به آهنگ " مهتاب" داريوش بود ...  دو بار آهنگو زدم اول و تو حاله خودم بودم، گذشت زمان رو متوجه نشدم، ديدم يكي ميزنه به شيشه... نگاه كردم ديدم پليس موتورسوار اشاره ميكنه كه شيشه رو بدم پايين ... ميگم "سلام" ، تا سرباز اومد حرفي بزنه ، درجه داره كه گويا منو شناخته بود( بدليل اينكه توي اداره بعضي وقتا پست نگهباني داره)، گفت: سلام، حاله شما خوبه، چرا دوبله پارك كردين؟ ... گفتم: جاي پارك نبود، اينجام كه جلوي نونوايي و شلوغه ... يه نگاهي به من كرد و با خنده گفت: اون جلو جاي پارك هستا... نگاه كردم ديدم ، بله اينقدر توي حال خودم بودم نفهميدم كه ماشينا رفتن و جا هست ... گفتم: باشه ...

حركت كردم رفتم جلوتر، يه 10دقيقه اي كه گذشت نگاه به عقب كردم كه ديدم توي نونوايي همه آقا هستن ، پس مامانه من كو؟ زنگ زدم به گوشيش: ديدم اي بابا روي صندلي گذاشته... پياده شدم و نگاه كردم ديدم: واقعاً هيچ خانمي تو صف نيست... همون لحظه گوشيم زنگ خورد و خواهر با خنده ميگه ، بيا خونه ، مامان اومده...

حالا قيافه من ديدني بود... حركت كردم و رسيدم توي كوچه ديدم كه درو باز كرده و با خنده ميگه ببخش، اصلاً حواسم نبود كه تو منتظرمي... ، فلان شده ها برا آدم اعصاب نميذارن كه ... هر چي ميري طرفش چند برابر شده ... بازم داره غر ميزنه...

از يه طرفم خندم گرفت و از طرف ديگه عصباني ... آخه چه ربطي داره به گروني ... خواهرم با خنده ميگه : پس از فردا حواسمون باشه ... يهو ديدي مامان كلاً ما رو نشناخت ...

 اينم از عواقبه گرونيه ديگه...

نوشته شده در 92/01/17ساعت 9:46 AM توسط آمیتریس| |

Design By : Night Melody